ميرزا حسن حسينى فسايى
294
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
در مراغه با موسى خان جنگ كرده ، لشكر خراسانى را شكستند و موسى خان را اسير نمودند و در روز عيد اضحى او را بكشتند « 1 » . در سابق نگاشته شد كه امير تيمورتاش ، پسر امير چوپان سلدوز نوئين بعد از وفات پدر به جانب مصر رفت و ملك ناصر والى مصر او را معزز داشت و چون توجه امرا و اعيان مملكت مصر را با او بيش از خود ديد ، غدر كرده او را بكشت و سر او را براى سلطان ابو سعيد فرستاد . در سال 738 : امير شيخ حسن كوچك پسر امير تيمورتاش داعيه سلطنت را در خود ديد ليكن جماعتى از بنى اعمام و امرا در اين داعيه از او برترى داشتند و در اطاعت او نمىآمدند پس حيلتى غريب و تدبيرى عجيب انديشيد و قراجرىنام را كه غلام كوسجى از حاجى حمزهنام بود و اين قراجرى در تمامت شكل و شمايل با امير تيمورتاش والد شيخ حسن كوچك مشابهت تامه داشت كه گويا طينت آنها را به هم آميخته در يك قالب ريخته بودند ، آورده ، لباسهاى فاخر پوشانيده ، در يورت خود شهرت انداخت كه والى مصر تيمورتاش را نكشت و سر ديگرى را براى سلطان ابو سعيد بجاى او فرستاد « 2 » و تيمورتاش زنده است و چندين بار پياده حج كرده و سالها سياحت نموده و اين دو روزه وارد يورت ما مىشود ، پس امير شيخ حسن كوچك با جماعتى از خواص خود از يورت بعنوان استقبال بيرون آمده چون امير تيمورتاش دروغى را ديد پياده گشت و ركاب ناپدرى خود را بوسيد و مسافتى پياده در ركاب او آمده ، وارد يورت گرديد و در منزل مخصوص جا گرفت و امير شيخ حسن كوچك شرم را از خود برداشته و آزرم را كنار گذاشت و مادر خود را به قراجرى فرستاده ، همسر و همبسترش نمود و بعد از اشتهار اين قضيهء كاذبه امرا و اعيان كه از امير شيخ حسن بزرگ رنجش خاطر « 3 » داشتند از يورتهاى خود در يورت امير شيخ حسن كوچك آمده ، در اطاعت امير تيمورتاش دروغى درآمدند و سپاهى فراهم آورده ، قاصد تاج و تخت سلطان محمد خان گرديد و به آذربايجان آمد و با محمد خان و امير شيخ حسن - بزرگ جنگ كرده ، در ميانهء جنگ امير پير حسين پسر امير شيخ محمود پسر امير چوپان كه سردار بيشتر لشكر سلطان محمد خان و امير شيخ حسن بزرگ بود از سپاه سلطان جدا شده با تمامت تابعين خود به سپاه عم دروغى خود و امير تيمورتاش و امير شيخ حسن كوچك ملحق گرديد « 4 » و بعد از جنگ شكست بر لشكر سلطان محمد خان و امير شيخ حسن بزرگ افتاد و سلطان محمد خان به دست امير شيخ حسن كوچك آمده ، رخت هستى او را به باد فنا داد و بعد از اين فتح ، قراجرى كه امير تيمورتاش دروغى بود با خود انديشيد كه چون امير شيخ حسن كوچك بر دشمنان فائق آيد ، مرا از لباس هستى ، عارى خواهد نمود و گفتهاند ، دست پيش را ، زوالى نيست و در وقت فرصت شمشيرى بر امير شيخ حسن كوچك بزد و كارگر نگشت و امير شيخ حسن لابد گشته به جانب گرجستان شتافت . پس امير تيمورتاش دروغى با لشكر خود قاصد تبريز شد و امير - شيخ حسن بزرگ به مقابله او آمده امير تيمورتاش دروغى را شكست داده ، روانه بغدادش داشت « 5 » .
--> ( 1 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، ص 227 . ( 2 ) . ر ك : حبيب السير ، ج 3 ، ص 227 . ( 3 ) . در متن : ( خواطر ) . ( 4 ) . ر ك : تاريخ مغول ، ص 354 . ( 5 ) . ر ك : تاريخ مغول ، ص 356 .